تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
مادر
مادر

دستهايت كجاست ، كنار بزند دلتنگي ام را

خيالت همه جا با من است ،

دلم گرماي بودنت را مي خواهد

نه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردي خيالت را ...

 

مادر تا لحظه مرگ دلتنگت هستم . اي كـــــــــــــــــــــــــــاش بودي تا همچنان كه در خواب صورت و دستانت را مي بوسم در بيداري ميبوسيدمت .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 1 خرداد1391 و ساعت
عكسهاي دخملي

 

دخترم آرامتر زندگي را گام بردار تا من جاي گامهايت را نفس بكشم ...

 

پانياي خسته و شكمو

 

 

پانيا با طعم بوس

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 23 فروردین1391 و ساعت
تولدت مبارك عزيزم

فردا تولد توست؛
دستانم تهی؛
با ذهنی سر شار از شوق فردا؛
به در باغ آسمان رفتم؛
ماه زل زده نگاه میکرد؛
تا تکه ابری چشمان ماه را بست
از دیوار تاریکی بالا رفتم؛
آنقدر ستاره چیدم
که صبح از دستانم گل خورشید روئید
هدیه ای از آسمان برای؛
روز تولدت رسید.
و دیدم هیچ چیز
گلم را
جز عشق
لایق نیست.

عشق پرواز مثل " تينكربل" عسلمو ديونه كرده

پانيا با طعم شوكولات

دوستت دارم عزيزم هميشه شاد باش و بخند تا روح و جانم آرام بگيرد .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 3 فروردین1391 و ساعت
نقاشي هاي دو سالگي
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 24 آذر1390 و ساعت
عكسهاي عسلي

پانيا و آقا خرگوشه - آذر ماه 90

جشن مهد كودك خرداد ماه 90

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 20 آذر1390 و ساعت
دخمرك با مزه مامي

گاه با شیطنتی می خندانمت

و گاه بغض می کني و دلگیر می شوي
کودکی که
شبیه این روزهای من است...
.
.
.

با این همه من هنوز به ارتفاعی ناممکن فکر می کنم


سلام دختر ملوسم...عشقم .. قشنگم...نازنازی مامی...خوشگلکم....

اتفاقات تازه این چند مدت برات زیاد افتاده...

تقريبا از نيمه مهر ۹۰ به مهد كودك ميري . هفته اي سه روز مهد و  سه روز پرستار داري . آخه منو بابايي هنوز دلمون نمياد كه شما رو هر روز مهد ببريم تا نكنه دخملمون خيلي خسته و زده از مهد بشه اينه كه فارغ از هزينه هايي كه داره فقط و فقط به راحتي و آسايش شما فكر ميكنيم .

خيلي شيطون شدي و بينهايت با مزه حرف ميزني بعضي وقتها با حرفات تا ساعتها مي خندم . مثلا چند روز پيش كش چادرت باز شده بود و من قبلا دوخته بودم  وقتي چادرت رو برداشتي تا سرت كني براي نماز

گفتي : مامان! چادرم رو دوزيدي ‍؟

گفتم : چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره گفتي : چادرم رو دوزييييييدي؟

مثل بمب خنده منفجر شدم و صدام هفت تا خونه اونور تر رفت و كلي بوس آبدارت كردم .

- يه روز اومدم دنبالت مهد و برات بستني خريده بودم و بستني توي ماشين كمي آب شده بود وقتي ديدي

گفتي : مامان بستنيم پزيده ؟

از مهد تا خونه ميخنديدم و شما مات و مبهوت به من نگاه ميكردي !!!!!!!

 

عزيز دلم : واقعا با تو روزهاي شادي از زندگيم رقم ميخورد و خدا رو سپاسگذارم براي نعمتي كه به من داده . و از او برات بهترينها را ميخواهم و سلامتي جسم و جانت را

 

می دانم که می ایی!
با یک هدیه از سمت خدایاورم می شوی
دلم از معجزه هایت میلرزد!
میتوانی ناممکن را
برایم ممکن کنی!
خدا نزدیک است.

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 8 آبان1390 و ساعت

درد دلي با مادر بر سر مزار او :

دلم برای تو تنگ می شود مادر
برای وصف قافیه لنگ می شود مادر
بریدم از عالم و آدم , از این بختم
انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر
سپرده ام که مرا خاک کنند اینجا
که با خیال تو همرنگ می شود مادر
چه خاطره هایی به یاد دارم من
صدای تو که آهنگ می شود مادر
نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو
دلم برای قصه تنگ می شود مادر
هوای دیدن تو کرده ام… نمی آیی؟؟
برای گریه سنگ قبر شانه می شود مادر

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 16 مهر1390 و ساعت
دو سال ميگذرد

مادر مهربانم ؛

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم …لابلای تمام خاطرات گذشته ... تمام خوبهایم را ورق زدم ... لحظه به لحظه اش را ... رد پایت همه جا جاریست ... اما ... دوباره تکرار داستان همیشگی ... نبود تو و انتظارمن!!!...

همیشه هستی در یادمن ... بی مضایقه و سخاوتندانه در تمام لحظه هایم ... سراغت را از برگ های خاطرات کودکی ام می گیرم ..... آنروزها که من دختری کوچک و بازیگوش بودم و تو موهایم را برايم شانه ميزدي . چقدر دلم براي دستهاي مادرانه ات تنگ شده .

مادر عزیزم : دو سال از بی تو بودن و تنهایی و گریه های پنهانیم میگذرد اما چرا صبر به معنای واقعی مرا نمی پوشاند اگر به اشکهایم اجازه ورود بدهم و به بغضم اجازه شکستن ،دقیقه ای مرا تنها نمیگذارند فقط می توانم کنترلش را بدست گیرم  ...

  مامان قشنگم ، دل نازک طبع من برایت تنگ شده است وهمانند هميشه سراغت را از عکسها و برگهای خاطراتم می گیرم ،  اندازه تمام دنياها دلم براي صحبت كردنت ، براي درد و دل كردن با تو ، براي خنده هاي شيرينت ، براي با تو قدم زدن ، براي كنارت نشستن ، براي با تو بودن تتتتتتتتتنگ شده . خدااااااايا مادرم را به تو مي سپارم . مامان

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 5 مهر1390 و ساعت
وقتي با انگشت كسي را نشان ميدهيم

دخترم ،عزيزم ،هميشه به ياد داشته باش :

وقتی که با انگشت کسی را نشان میدهیم .

به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر ما به طرف خودمان است.

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 25 تیر1390 و ساعت
داستاني آموزنده

داستاني برگرفته از وبلاگ "پاكنويسهاي يك معلم عزيز" كه بسيار آموزنده است . باشد كه روزي دخترم نيز بداند بعضي چيزها هستند كه نمي توان آنها را بازگرداند ...

زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پرواز باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

روی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
 
کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد.


خواندن ادامه مطلب قطعا شمارا هم شگفت زده خواهد كرد

هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار, او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را برای او گذاشت.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، لوازمش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت محل سوار شدن رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌ نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینک را داخل آن قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود بیسکوئیتی که خریده  را داخل ساکش گذاشته .
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

 
بعضی چیزها هستند  که  دیگر نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

 
1. سنگ ... پس از رها شدن
2. سخن ... پس از به زبان آوردن
3. فرصت... پس از پایان یافتن
4. زمان ... پس از سپری شدن! .....................

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 1 تیر1390 و ساعت
سه سالگي پانيا با لباس محلي

قربونش برم با ژست گرفتنش !!!!!

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 31 خرداد1390 و ساعت
دوسالگي عسلم

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 28 خرداد1390 و ساعت
عكسهاي دوسال و نيمي خانم طلا

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 28 خرداد1390 و ساعت
عكسهاي يك سال و نيمي- دو سالگی " پانياي گلم"

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 28 خرداد1390 و ساعت
عزيز دلم
عزیز دل مادر ، دخترم

 خدایی که در آسمان قلب توست نگاهبان همه قلبهای آسمانیست

 پس

قوی باش و از افتادن نهراس!

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 9 خرداد1390 و ساعت