از دور می آیم
اما سرد
پائیز از سردی ام یخ می کند
آمده ام، اما
لباس هایم
خیس از دلتنگی
مامان ؛ سایه ات دیگر نفس نمی کشد
حتی ماه چشم هایت
نورافشان نیست
مامان ؛ایستاده ای کنارم می دانم ، اما
فاصلهی ما بیش از همیشه
دورتر از اقیانوس و آسمان...
مامان وقتی میام پیشت دیگه دلم نمی خواد برگردم چرا نمی ذارن که پیشت بمونم . آخه خونه مامانم اینجاست !!!! دم غروب که میشه می گن بلند شین و برید... آخه مامان همه تازه این موقع میرن خونه ماماناشون شب جمعه است پس من کجا برم این دم غروبی ؟؟؟؟توی این غروب دلگیر بدون تو نمیدونی و هیچکس نمیدونه که چی می کشم ... .
و باز دوباره بلاجبار پا میشم و با دلی شکسته به سوی خونه ام راهی میشم و در ذهنم تمام خاطرات شیرینت رو مرور میکنم و جای خالیت که خیلی عذابم میده رو بیش از پیش خالی می گذارم و بر می گردم اما تنها تر از همیشه ...



















و اينه كه به اين دنيا و متعلقاتش بيشتر وابسته ميشم و مي دونم اصلا خوب نيست اما بخاطر پانياي عزيزم دوست دارم باشم و ببينم و زندگي كنم .

و موز هم خيلييييييييييييييييي دوست داره . 
جالب بود پانیا اصلا گریه نکرد یعنی فقط همون موقع تزریق و بعدش زود زود ساکت شد . من و بابایی هم به داشتن چنین دختر صبوری افتخار می کردیم و سرمون رو پیش همه مامان ها و باباها بالا گرفتیم 
. مرسی مامان .
هرجا مهمونی میریم دیگه خودش شیرینی مورد علاقه اش رو از ظرف شیرینی برمی داره و اصلا تحمل اینکه حداقل برای حفظ آبروی ما چند دقیقه شیرینی توی بشقاب بمونه تا صاحب خونه تعارف کنه رو نداره یکراست از ظرف شیرینی وارد دهان مبارک ایشون میشه ...



دختر گلم تو زیباترین هدیه خداوندی و ما به خاطردسته گلی مثل تواز خداوند سپاسگزاریم(خدایا شکر)










