گاه با شیطنتی می خندانمت
و گاه بغض می کني و دلگیر می شوي
کودکی که
شبیه این روزهای من است...
.
.
.
با این همه من هنوز به ارتفاعی ناممکن فکر می کنم
سلام دختر ملوسم...عشقم .. قشنگم...نازنازی مامی...خوشگلکم....
اتفاقات تازه این چند مدت برات زیاد افتاده...
تقريبا از نيمه مهر ۹۰ به مهد كودك ميري . هفته اي سه روز مهد و سه روز پرستار داري . آخه منو بابايي هنوز دلمون نمياد كه شما رو هر روز مهد ببريم تا نكنه دخملمون خيلي خسته و زده از مهد بشه اينه كه فارغ از هزينه هايي كه داره فقط و فقط به راحتي و آسايش شما فكر ميكنيم .
خيلي شيطون شدي و بينهايت با مزه حرف ميزني بعضي وقتها با حرفات تا ساعتها مي خندم . مثلا چند روز پيش كش چادرت باز شده بود و من قبلا دوخته بودم وقتي چادرت رو برداشتي تا سرت كني براي نماز
گفتي : مامان! چادرم رو دوزيدي ؟
گفتم : چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره گفتي : چادرم رو دوزييييييدي؟
مثل بمب خنده منفجر شدم و صدام هفت تا خونه اونور تر رفت و كلي بوس آبدارت كردم .
- يه روز اومدم دنبالت مهد و برات بستني خريده بودم و بستني توي ماشين كمي آب شده بود وقتي ديدي
گفتي : مامان بستنيم پزيده ؟
از مهد تا خونه ميخنديدم و شما مات و مبهوت به من نگاه ميكردي !!!!!!!
عزيز دلم : واقعا با تو روزهاي شادي از زندگيم رقم ميخورد و خدا رو سپاسگذارم براي نعمتي كه به من داده . و از او برات بهترينها را ميخواهم و سلامتي جسم و جانت را
می دانم که می ایی!
با یک هدیه از سمت خدایاورم می شوی
دلم از معجزه هایت میلرزد!
میتوانی ناممکن را
برایم ممکن کنی!
خدا نزدیک است.
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 8 آبان1390 و ساعت