تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
شبهای جمعه
شب جمعه که میشه پر از حس رفتنم و دیدار و پرکشیدن ... .

از دور می آیم

اما سرد

پائیز از سردی ام یخ می کند

آمده ام، اما

لباس هایم

خیس از دلتنگی

مامان ؛ سایه ات دیگر نفس نمی کشد

حتی ماه چشم هایت

نورافشان نیست

مامان ؛ایستاده ای کنارم می دانم ، اما

فاصله‌ی ما بیش از همیشه

دورتر از اقیانوس و آسمان...

 

مامان وقتی میام پیشت دیگه دلم نمی خواد برگردم چرا نمی ذارن که پیشت بمونم . آخه خونه مامانم اینجاست !!!! دم غروب که میشه می گن بلند شین و برید... آخه مامان همه تازه این موقع میرن خونه ماماناشون  شب جمعه است پس من کجا برم این دم غروبی ؟؟؟؟توی این غروب دلگیر بدون تو نمیدونی و هیچکس نمیدونه که چی می کشم ... .

و باز دوباره بلاجبار پا میشم و با دلی شکسته به سوی خونه ام راهی میشم و در ذهنم تمام خاطرات شیرینت رو مرور میکنم و جای خالیت که خیلی عذابم میده رو بیش از پیش خالی می گذارم و بر می گردم اما تنها تر از همیشه ...

  

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 28 آبان1388 و ساعت
لالایی صبر

تقدیم به پدر دلشکسته ام ، برادرهای عزیزم  و خواهرهای مهربانم  تا در غم عزیزمان صبوری کنند و بس ...

لالایی صبر

با من بگو ، از ازدحام ماندن درد

بی تابی نبض نفس افتادن درد

با من بگو از بی دلی ، شور نماندن

با من بگو ، از گریه های هر شب سرد

از زمهریر کوچه های خسته ی درد

با من بگو ، با من بخوان لالایی صبر

تعبیر بی پایان رفتن در دل ابر

آه ، آخرین فصل فراموشی رسیده

بغضی ، به رنگ عشق در جانم تنیده

با من بگو ، از ازدحام ماندن درد

این اخرین حرف نگفته در دل سرد

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت
دلتنگی

مامان جونم : لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بدانی چقدرجایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد

لمس کن گونه هایم را که خيس اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میداني من چگونه عاشقت هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...

که چقدرررررررررسخت و ناباورانه است ....

مدتهاست که در وبلاگ شاد کودکم غم نداشتن مادرم بیداد می کند و هیچکس ،و در مخیله هیچکس حتی نمگنجد که در دلم و ذهنم چه میکشم و چطور روز و شب مادرم را فریاد میکشم .

پانیا دخترم ، چه روزها و شبهایی که بخاطر غمگین نشدنت بغض بی مادریم را در گلو خفه کردم تا تو عزیز دلم آزرده نشوی و چه اشکهایی که پشت به تو و دور از چشم تو ریختم تا تو نگران نشوی چون تو بیش از پیش حساس شدی و همه چیز را درک می کنی عزیزم

اما هر دوی  ما تکیه گاه خوبی را از دست دادیم ... . این روزها باباجون بجایی مامانی برات نقاشی میکشه و بهت بیش از پیش محبت میکنه تا جای خالی مامانی رو برات پر کنه ، اینو بدون که حتی صدای جیغ و گریه هات آوای زندگی برای باباجونه چون یاد مامانی میفته و همش میگه چقدر مامانت پانیا رو دوست داشت ... .

بابا جون روزها و شبهای سختی رو بدون مامانی میگذرونه و بخاطر بچه هاش  دم نمی زنه اما تمام این روزهای سخت و طاقت فرسا رو توی چین و چروکها و شیارهای رو صورتش می تونی ببینی ...و همین ما رو می ترسونه که نکنه نتونه تحمل کنه  نکنه اون هم مثل مامانی یادش بره که چقدر بهش احتیاج داریم و ...

پانیا هر دختری مادرش میشه براش بال و پرش ، دنیایی داره هر دختری با مادرش ...

گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من
می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من
می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من
تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد
یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد
یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت
در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم
می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم
می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من
لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت


|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت
مامان چرا خوابیدی
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرده
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر

 

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم نمی دانی چه غمگینند . چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو ،نمی دانم چه خواهد شد ... پرازدلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی ؟ که من بی تو هزار بار در هر لحظه می میرم..................................................

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت
چهل روز گذشت

چهل شب چشم من با گریه خو کرد                   

                                                                 چه شبها با تو بودن آرزو کرد

چهل شب تا سحر نقش خیالت

                                                                کنار من نشست و گفتگو کرد

چهل غروب غم انگیز سپری شد بدون حضور تو ...... بدون لمس دستان تو ........ بدون شنیدن صدای تو ............. هر لحظه چشمانم به در.......هر لحظه گوشم به صدای زنگ  ........هر لحظه ارزویم این بود که کسی مرا از خواب بیدار کند ..... هر لحظه سیمای دلنشینت رو در ذهنم مجسم میکردم و منتظر شنیدن صدایت بودم ........ چهل روز با خیال آمدنت روزها  وشبها را سپری کردم ...... روزها از پی هم امدند و رفتند اما تو نیامدی ...... گفته بودی میروم و رفتی اما باور نداشتم ......... چهل روز برایم به اندازه چهل سال گذشت ........ همه فهمیدند  وبه من فهماندند که دگر مادرت نخواهد امد ولی من  همچنان به انتظارت لحظه ها را شماره میکرد م ......  تا به این لحظه باور نداشتم که دیگر نیستی ......... هر کسی تسلیت گفت پذیرا شدم اما نه از ته دل ....... با خود میگفتم مگر میشود مادر برود آنهم بدونه خداحافظی ....... منتظر صدایت بودم که صدایم کنی ............ دخترمممممممممممممممممممم  خدانگهدار .................... اما اینک من .....اینجا .....تنها ......... و در سکوتی مه آلود در حسرت دوباره شنیدن صدای تو میسوزم و  سر بر بالین حسرت به خواب میروم ...

 

 خیلی زود بود مامانی من.......خدایا صبرم بده ...خدایا خیلی بی طاقتم ..........نمی تونم باور کنم مادرم نیست .........هر بار که تلفن زنگ میزنه فکر میکنم مامانمه ......... ولی ....................... کجا برم ؟ چطوری صداشو بشنوم ؟ نمی خوام گریه کنم ........اصلا چرا باید گریه کنم ؟ .......... مگه مادرم مرده ؟ نه نمرده ............ من که باور نمیکنم .........................خدایا از من چه انتظاری داری  ................ چطوری باور کنم چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

 صحنه پیوسته بجاست

 خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت
تکه خدا به خدا پیوست

قسم بر آنکه جاودانه می کند

آن هنگام که ارابه آهنین بر تن خشم گرفت ، مادر آواز نماندن خواند .

روزها با لبان سرخ لرزان،از حصار شیشه های مات صدایش زدیم ،واگویه گفتیم اما ...نشنید ؛  

سوگندش دادیم بر آفریدگارش ، بر خود آفریدگار گونه اش و بر مهربی جانشینش اما ..نشنید.

اکنون و در این موسم تلخ درد آلود که نای بر ایستادگان نمانده ، تو ، در بی کرانه دور - همین

نزدیکی- در انتهای جاودانگی ایستاده ای و بر بی پناهی ما نظاره می کنی .

 

مامان عزیزم در چهارمین روز ماه مبارک رمضان ۸۸ بر اثر سانحه تصادف حدود یکماه در آی سی یو و در کما بودند وما یکماه پشت شیشه آی سی یو جون دادیم و مردیم و اشک ریختیم اما ... .

 مادر ، چه غریبانه ، تنهایی یاد تو را در پس هق هق تلخ صدای خود پنهان می کنم .

 لحظه ای را به انتظار می نشینم که دستهای نیاز الود مرا گرم و مهربانانه بفشاری .

 

دلتنگیهایم سنگین تر و سخت تر از آن است که بتونم تحمل کنم  . نیمی از وجودم را از دست دادم و تا آخر عمر به دنبال نیمه گمشده ام هستم تا او را بیابم ...

مامان باور نمی کنم که دیگه نتونم لمست کنم ... .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت
التماس دعا برای مامانم

از چه من دیوانه ، دیوانه ترم امشب                        از نغمه مستانه ،مستانه ترم امشب


دیده بگشا مادرم ، بین تو چشمان ترم ...

کم نکن تو سایه ات ، مادر از روی سرم

دیده بگشا مادر من ، روی من را بوسه زن

"دیده بگشا مادر من ، روی من را بوسه زن "

من نمی گویم دگر تو موی من را شانه زن

مادر من آخ

من که بودم

دختر تو

از غم کوچه نگفتی ...

از من و از اهل خانه

دم به دم رو می گرفتی ...

از چه خسته شدی مادر .....

 

" صبح و ظهر و عصر ،غروب شد نیومدی مامان خوبم

روزها یک به یک غروب شد نیومدی مامان

مامان ببین که اشکهام رسوب شد به سینه ام

چرا چشای قشنگتو باز نمی کنی تا دلم آروم بگیره "

خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا

یا صاحب الزمان مامانمو به تو میسپارم

اونو به من برگردون

به حق این شبهای قدر

التماس دعا برای همه کسانی که توی کما هستند

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت
پانيا 16 ماهه شد

دختر عزیزم که بی منت به من وبابايي میخندی دیروز یه عالمه ازت عکس های خوشگل گرفتم .همه دنیامی .همه عمرمی .دلت میخواد یه ثانیه هم تنهات نذارم  . اما تو ديگه بزرگ شدي الان درست يكسال و چهار ماه قشنگه كه پيش مايي اما اندازه يه دنيا توي دل هممون با شيرين كاريهات جا باز كردي . دست و پا شكسته حرف مي زني . يه ماماني ميگي كه هر چي قند توي دنياست ته دلم اب ميشه و با تمام وجود ميگم جونم Valentine butterfly kiss

 

بعضي روزهابعد ازظهرها باهم روي بالكن آب بازي ميكنيم و اين بهترين سرگرميت توي خونه است . بعضي روزها هم با بابايي ميري پارك و من هم توي خونه به كارهاي خونه و گاهي هم به كارهاي شخصي ام مي رسم . عزيز دلم بابا خيلي دوستت داره و همش به فكرته نمیدونی وقتی تو بغلش ولو میشی چه لذتی میبره

 روزی صد بار به صد دلیل مختلف میگيم خدایا شکرت.چه دخترعسلی داريم از همه مهتر سالمهRaise The Roof 1

اما بعضی وقتها کارهای خطرناکی میکنی و از مبل بالا میری و روی سه چرخه ات میایستی و میری روي میزهای شیشه ای و ...کلی کارهای خطر آفرین دیگه و ما خیلی نگرانتیم و همش به پرستارت سفارشتو میکنیم .

وسایل کشوی کابینتها رو در میاری و میبری توی کابینتهای دیگه میزای و وسایل خونه رو جابجا می کنی و دلت می خواد دکوراسیون همه خونه رو عوض کنی . اما تا حالا نشده که ریخت و پاشهای تور رو جمع کنم چون خودت هر چی بریزی تا بگم جمع کن و ببر سر جاش بزار فورا میبری و همون جا میزاری ...

اينم چند تا عكس از دخملم:

تولدت يكسالگيت مبارك

زمستان 87 طرقبه دسته جمعي

وقتي 11 روزه بودي (قررربونت برم )

يه ني ني آسموني  توي بغل يه باباي زميني خوابش برده

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 3 مرداد1388 و ساعت
بيرون شهر بجاي شمال

اي تو لالايي شبهام كه برام عزيزتريني              اي تو بهترين بهانه كه قشنگي زميني
        توكه بي وفا نبودي چرا دلمو ربودي                 من ميخوام برات بميرم واسه من تو بهتريني
دوستتدارم پيشم بمون عزيزم                                  تموم دنيا رو به پات ميريزم
عاشق ترين مادر دنيا منم                                         زيباترين دختر دنيا تويي

لالايي لالالا لالايي بخواب جونم بخواب عشقم لالايي

امسال بخاطر اذيت شدن و اذيت كردن پانيا ترسيديم بريم شمال و برنامه شمالو كنسل كرديم چون شيطونيها اون توي ماشين ۱۰۰ برابر و كنجكاويهاش جاهاي جديد  ۱۰۰۰ برابر ميشه از طرف ديگه ما هم زيادي محتاط و محافظه كاريم اينه كه شمالو كنسل كرديم ...

اما يه فكري ديگه براي تفريح عسلمون كرديم و اين چند روز تعطيلي به پيشنهاد دايي جون حسين و عمو محسن رفتيم دردر و تفريح و خوشگذروني و خنده و ...

و به شماهم كه بد نگذشت همش آب بازي و خاك بازي و چمن بازي و بدو بدو با مليكا و علي خواب و خوراك رو ازت گرفته بود . اما همين كه يه تخت خالي زير يه درخت بزرگ مي ديدي هوس خوابت مي كرد و صداي باد لابه لاي برگها شده بود لالايي خوابهاي قشنگت .

بلاخره خيلي بهت خوش گذشت و نازت خيلي بخر داشت يا روي كول دايي جون رضا بودي يا روي شونه بابايي و يا توي بغل عمو محسن كه خيلي دوستش داري و كلي باهاش عشقولانه اي .Love Gaze

  

پانياي مامان با مماغ زخمي حاصل شيطونيهاش

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت
مادرم تکه ای از خداست

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

                                   

مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هيچ جايي از كره خاكي نديده و نخواهم ديد.  حضور تو آشيانه گرم كودكي و آرامش دوران جواني ‌ام است، مادرم نگاه مهربان اما بي ‌فروغت كه زيبا ترين چراغ زندگانيم است را دوست دارم. دلم مي‌ گيرد، آن زماني كه براي برخاستن از زمين ياري مي ‌طلبي يا آن زماني كه موهاي سپيدت بر روي پيشنايي‌ ات خودنمايي مي ‌كند.  خطهاي زيبا و مهربان زير چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان مي ‌كند، غمي كه گاه نشان از جدايي دارد.  تو ياري ‌گر ديروزم بودي و دستان ناتوان، ظريف و كوچكم را در دستان گرمت مي ‌فشردي و بي ‌ريا و بي ‌هيچ چشم داشتي تمام وجودت را نثارم مي‌ كردي تا فقط، بخندم .

وجود مقدس و الهي ‌ات را غبار پيري و ناتواني فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان ديروز است.  با چه زباني تو را وصف كنم، از کجاها سخن گويم، كه خود سراسر عشق، محبت و مهرباني هستي. مادر وجودم را از محبت سيراب كردي، مرا پروراندي، عشق و ايثار و محبت را چون ذراتي در نهادم روياندي، و در راه رشد و تعالي ‌ام شكستي و به شكستنت افتخار كردي.  قد خميده‌ ات نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هايي كه حال براي تو پيري و فرسودگي به ارمغان آورده است.  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم 

مامان خوبم خيليييييييييييييييييييييييييي دوستت دارم

مخصوصا حالا كه خودم يه ني ني دارم و بيشتر مي فهمم چقدر برام زحمت كشيدي ...

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 27 خرداد1388 و ساعت
پانیای من عشق منه

سلام اين روزها خيلي مشغله كاري دارم و سرم بي اندازه شلوغه با مسئوليتهاي سنگين وحساسي كه توي اداره به من محول شده دارم از پا در ميام . اما شيرينه مي دونم مثل هميشه از پسش بر ميام مطمئنم .

پانياي من داره هر روز بزرگتر و شيرين تر ميشه و من با وجود او به زندگي اميدوارتر ميشم با هر خندش دري برام باز ميشه و با هر بوسه آبدار و جانانه اش شوقي در وجودم موج مي زنه و اينه كه به اين دنيا و متعلقاتش بيشتر وابسته ميشم و مي دونم اصلا خوب نيست اما بخاطر پانياي عزيزم دوست دارم باشم و ببينم و زندگي كنم .

دختر ناناز ماماني حالا همه اعضاي بدنش رو ميشناسه و هر كدام رو كه صدا ميزني نشون ميده . صداي شير رو خوب بلده و مدام دنبالت مي كنه تا بخورتت . وقتي هم كه خيلي دوستت داره با دستش مدل اسلحه كيو كيو ميكنه و تو ناچاري كه بميري .

عاشق راه رفتن بر خلاف جهت همه است و ميخواد استقلالشو نشون بده و من هميشه بخاطر استقلال نداشته اش ذوق مي زنم .حالا ديگه كمتر موقع راه رفتن زمين مي خوره و تعادلشو خوب حفظ ميكنه .

اينطوري بگم كه همه چيز رو مي فهمه و ميشناسه و هرچي بخواي مياره و انجام ميده . من و بابايي بد جوري ذوق كارهاشو مي كنيم . خيلي احساساتي و محبتي است . هميشه يا در حال بغل كردنه يا بوسيدن يا بوس فرستادن (نمي خوايين بگين كه از ما ياد گرفته؟؟؟ ).

من به پانيا از هشت ماهگي شربت مينادكس ميدادم و حالا اثرشو دارم مي بينم چون بچه شاديه و سرزنده و خوب غذا مي خوره و اينها همه رو از مينادكس ميدونم چون هم آهن بدنش تأمينه و هم بقيه ويتامينها . عاشق سيب زميني سرخ كرده و هويج پخته به همراه گوشت مرغ است  . يك روز درميان هم براش اساره گوشت درست مي كنم و بهش مي دم خيلي دوست داره . ناگفته نماند كه بستني و موز هم خيلييييييييييييييييي دوست داره .

اما چون فعاليتش زياده آنقدرها چاق نميشه و وزنش نرماله  .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت
عکس


پ.ن-این عکسهای پانیا در روز تولد چهارسالگی پسر خاله جونشه.
که اون شب پانیا مریض بود و تب داشت برای همین لباس مهمونی شو زود در آوردیم تا خنک شه و تبش پائین بیاد ...اما شیطونیهاش سر جاش بود .
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت
پانیا اووووووووف شد ...

روز ۵شنبه ۶/۱/۸۸ چون پرستار پانیا نیومده بود اونو گذاشتیم خونه مامان شوشو و رفتیم اداره حدود ساعت ۱۱ بودکه من و بابایی رفتیم دنبالش تا اونو ببریم برای تزریق واکسن یکسالگیش  چند روزه که برای همین کلی استرس داشتم . بلاخره واکسنو زدیم جالب بود پانیا اصلا گریه نکرد یعنی فقط همون موقع تزریق و بعدش زود زود ساکت شد . من و بابایی هم به داشتن چنین دختر صبوری افتخار می کردیم و سرمون رو پیش همه مامان ها و باباها بالا گرفتیم . مرسی مامان .

اما خدا روز بد نیاره پانیا بعد از ۴۸ ساعت تب همراه با سرفه و ریزش آب بینی و کلا همه نشانه های سرماخوردگی  علاوه بر اسهال و حالت تهوع داشت بعد از تماس با دکترش متوجه شدم که این نشانه های عمومی واکسن mmr و یا سرخچه و سرخک و اوریون است و من و بابایی کمی خیالمون راحت شد ...

این روزها پانیا تمایل زیادی به بلند شدن و راه رفتن بدون هیچ تکیه گاهی داره از قرار معلوم متوجه شده که یکسالش شده و می خواد از همسن و سالهاش کم نیاره . خیلی جالبه با وجود اینکه اینقدر زمین می خوره دوباره میل به بلند شدن داره قربون سخت کوشی دخترم برم . برای همین تقریبا تمام خونه رو فرش کردیم

آخرین رکود قدمهایی که به تنهایی برداشته طبق شمارش های باباناصر ۱۸ قدم می باشد ...

این روزها پانیا بدون هیچ محدودیتی شیرینی و شوکولات می خوره و هرجا مهمونی میریم دیگه خودش شیرینی مورد علاقه اش رو از ظرف شیرینی برمی داره و اصلا تحمل اینکه حداقل برای حفظ آبروی ما چند دقیقه شیرینی توی بشقاب بمونه تا صاحب خونه تعارف کنه رو نداره  یکراست از ظرف شیرینی وارد دهان مبارک ایشون میشه ...

خیلی سعی می کنه حرف بزنه یه چیزهایی هم میگه . به بخاری میگه جیزه . به چشم میگه چش اما ... همه چیز رو با جیغ میگره ...

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت
تولد یکسالگیت مباررررررررررررررررررررک
 

سوم فروردین ماه پارسال تو متولد شدی و فصل جدیدی از زندگی را برای ما گشودی ...

تولدت مبارک دخترم Balloons

سه روز بعد از بهار،خدا به من لطفي نمود

بهار جاودانه اي به خانه من رو نمود

پانیا شد از سوي حق،‌ الهام بخش زندگي

گويي كه بي رويت گلم،‌ درخانه ام نوري نبود

سردي فصل برف و يخ،‌ در خانه ام از بين رفت

از آن زماني كه رخت، در خانه ام گرمي فزود

همچون گل شب بو تو را درخانه رويت ميكنم

از بوي تو اي نازنين جنت به ما گشته فرود

صد سال گر سوي خدا شكر تو را آرم بجا

كم هست اي زيباي من شب تا سحر بردن سجود

اي نوبهار سبزمن،‌ اي نونهال عمر من

صدها بهارت آرزو دارم كه آيد همچو رود

خوش باشي و همواره سبز،‌ اندر حديث زندگي

جان مادر هستي و من دارم برايت صد درود

وقتي كه مي‌آيد ز ره،‌ اين روز سوم بهار

گويي دوباره ميشود در اين زمين جانم ورود

تبريك ميگويم تورا روز ولادت اي نسيم

خواهم ز درگاه خدا جانت شود پابند جود

 

دختر گلم تو زیباترین هدیه خداوندی و ما به خاطردسته گلی مثل تواز خداوند سپاسگزاریم(خدایا شکر)

پانیای من آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.پس بينظير باش

الهی که صد ساله شی  

آنان که همواره توBaby Girl را دوست خواهند داشت پدر و مادرت

عکسهای جشن تولد پانیای قشنگمو توی پستهای بعدی می زارم ...Photographer

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 3 فروردین1388 و ساعت
موشی کوچولو عید قشنگت مبارک

ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که پدرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تاساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری،حتی از کیف کلاس اولم

                           موشی کوچولو عیدت مبارک

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت
چه انتظار عجيبي

چه انتظار عجيبي !

تو بين منتظران هم ، عزيز من چه غريبي !

عجيب تر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت

چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي

فقط نشسته و گفتيم ، خدا كند كه بيايي

 

تحویل سال نو مبارک -روز جمعه...

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در جمعه 30 اسفند1387 و ساعت
می خوام بزرگ شدنتو لمس کنم...

وقتی توی خواب با دیدن رویای زیبای تو از خواب بیدار می شم ، وقتی به چهره پاک و معصومت نگاه می کنم ، وقتی دستم رو می ذارم کنار دستای کوچولوت و  با انگشتای کوچیکت دستم و می گیری و گرمای دستات توی رگهام ، جریان پیدا می کنه ...
شرمنده می شم...
خدای بزرگ!! من بنده گناهکار تو !! باورکردنی نیست
خدایا با حضور پانیا، همه دنیا رو یک جا به من هدیه کردی ،
خدایا چگونه می تونم تو را سپاس بگم وقتی زیباترین و قشنگترین فرشته آسمونیت رو فرستادی اینجا، پیش من ، در آغوش من ؟
کاش همون لحظه دنیا متوقف می شد .. این قشنگترین و دوست داشتنی ترین تمام دقایق دنیاست..

دخترم می خوام تمام لحظات بزرگ شدنت را لمس کنم ..
با وجود تو سرشارم از شادی ، سرشارم از حس سرمستی و سرشارم از غرور
من مامان خوبی نیستم ، اما !!
شک نکن که تو بهترین و عزیز ترین و دوست داشتنی ترین دختر دنیایی

 از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را درریه هایم احساس می کنم، من تو را دوست می دارم..  آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است و آینده تو تنها آرزوی من است.

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت
عکس های ده ماهگی موشی کوچولو
 

 
  قاب عکس توست اما شیشه عمر من است  
تار موی توست اما ریشه عمر من است
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت
گذر زندگی

هیچ وقت تا به این روزها متوجه سرعت زندگی نشده بودم اینکه همه چیز خیلی قبل تر از آنکه به ما فرصت ثبت کردن بدهند سپری می شوند و ما - یا بهتر بگم من- همیشه دلتنگ لحظه هایی هستم که میگذرند اما خدا رو شکر تا به امروز از لحظه های گذشته ام به خیر و شادی یاد کرده ام . نمی دانم چه چیزی شاید عکس های پانیا که هر روز با روز قبلش متفاوت است یا ... دغدغه سرعت زمان  را برایم بوجود آورده است.

به هر حال توجه به سرعت زندگی باعث شده من قدر این روزها را بیشتر بدونم و سعی کنم از لحظه لحظه اش حتی از بی خوابی هاش کیف کنم.

این روزها تمام لحظاتم امیخته با حضور دخترم است حتی وقتی در کنارم نیست .  همیشه استرس و نگرانی و تشویش نسبت به خطراتی که تهدیدش می کنه مثل خوره توی تنمه . همیشه تا از تکیه گاهی می گیره و بلند میشه میگم نکنه بیفته و سرش بخوره به جایی ، نکنه بیفته و دست و پاهاش طوری بشه ، نکنه بیفته و ... وقتی غذا نمی خوره افسردگی می گیرم . امان از وقتی که مریض شه اصلا مثل یه مرده متحرکم و مثل یه مادر بی طاقت و کم تحمل می شم که علاوه بر احساس گناه ، احساس بی لیاقتی و بی کفایتی و ... دارم  البته بابایی هم درست مثل منه اما یه ورژن پائین تر . 

در هر حال با تمام این اوصاف تمام این استرسها و نگرانی هاش به شیرینی عسله و حضورش آرامش دهنده است. وای که مرده خندهاشم .

حالا پانیای ما 5 تا دندون مرواریدی خوشگل داره که می تونه باهاشون چنان گازی بگیره که صدای خاله جون هفت تا خونه اونور تر برسونه  .( پانیا : آخی چی کیفی کردم تا تو باشی که دیگه بخوای دندونهای منو بشماری )

پانیا خیلی توی خواب وول وول می زنه با چشمهای بسته بلند می شه میشینه و سرش رو یه طرف دیگه می زاره و گاهی هم سرشو می زنه به تخت و دل ما می ترکه . اصلا پتو رو خودش نگه نمی داره و بلاخره شب یه طرف تخت می خوابه و صبح یه طرف دیگه بیدار میشه - برنامه ای باهاش  داریم ما - 

تازگیها دوست داره حرف بزنه:  بابا میگه . به دوغ میگه دوو . به کتاب میگه ک . وقتی هم چیزی می خواد به طرفش اشاره می کنی وقتی می گم اینو می خوای اونقدر خنده دار سرش رو به نشانه تائید تکون میده . خلاصه یه ادا و اصولی داره که خیلی شیرینه و بعضی وقتا منو و بابایی از خنده منفجر میشیم .

عاشق بچه هاست البته فقط بچه هایی که  ورجه و ورجه می کنن . چنان حالی می کنه واز خنده  غش می کنه که ما از خوشحالی اون می خندیم .

دیگه بگم که این روزها با پانیا نازنازی خنده بازاریه (البته منهای روزهایی که مریضه )

خصوصیات پانیا : حمام رو دوست داره - از تمیز کردن بینیش متنفر - از ماشین زیاد خوشش نمیاد - عاشق ایستادنه - همش با خودش حرف می زنه (انقدر ناززززززززززززززززززز)- دنبال همه گریه می کنه - بغل همه میره - وقتی تشویقش میکنی اونقدر خوشش میااااااااااااااااااااااااااااااد - همش میگه توجه توجه - به قول پرستارش "فضوله" - تازگی ها یاد گرفته عقب عقبی از تخت میاد پایین - عشقش ملیکاست (دختر خاله مهربونش)- خیلی زرنگه یعنی اینو من نمی گم همه اعتراف می کنن - شبها خیلیییییییییییییییییی دیر می خوابه

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت
هفتمین سالگرد ازدواجمان با شرکت پانیا جوجو

همسرم ، چون دوستت  دارم    

حتي آفتاب  هم كه بر پوستت بگذرد  ، من مي سوزم

پاييز از حوالي  حوصله ات كه بگذرد ، من زرد مي شوم

چشمان سبزت كه از كوچه  عبور مي كند ، عاشق مي شوم

و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند ، غريب مي مانم

وتنها وقتي گريه اي  گمان نمي برم در تو  ، من سبز مي مانم

كه نيلوفرانه دوستت مي دارم

نه مانند مردماني كه دوست داشتن را ، به عادتي كه ارث برده اند

با طعم غريزه نشخوار مي كنند

من درست مثل خودم ، هنوز و هميشه دوستت مي دارم

و اینبار بیشتر از همیشهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com و ...

از ارتفاع عشق به چشمان تو و دخترمان بوسه می زنم

و از تو متشکرم

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.  

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

مگر انسان از يک بهار، يک تابستان، يک پاييز و يک زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل دلنشين پرخاطره خوش خاطره آرزو دارد؟

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت
اولین محرم

کُلُ یَومٍ عاشورا وَ کُلُ اَرضٍ کَربَلا  

 فرا رسیدن ایام محرم و شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش را به محضر مقدس امام عصر(عج) و تمامی  شیعیان جهان تسلیت عرض مینمایم.

عزیز دل مادر ماه محرم شده و من این ماه رو خیلی دوست دارم من عاشق فرازهای زیبای زیارت عاشورا هستم. شما رو خدا در لابه لای همین فرازها و با زمزمه همین زیارت به من داد . تو درونم با همین زیارت رشد کردی و حالا لالایی ات السلام علی الحسین و ... شده است . عجین شو ، خو بگیر ، بیامیز با تک تک این لغات پر معنا اخت بگیر و بزرگ شو ...

ماه محرم نخستین ماه ازماههای دوازده گانه قمری و یکی ازماههای حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود.
شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است. وقتی بزرگ شدی با همدیگه می خونیم ...

محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است.

توی این ماه حوادث زیادی رخ داده که از همه مهمتر شهادت امام حسین علیه السلام ، شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ، حضرت علی اکبر و حضرت علی اصغر(طفل شش ماهه ) علیه السلام و خیلی اتفاقهای متاثر کننده . که بانی آنها کافران بی دین بودند دلم می خواهد تنفر و انزجارت رو همیشه نسبت به شمر و یزید داشته باشی اونوقته که می تونی محبت حسین رو در دلت جا بدهی .

روزها روز حسین، اشک ها اشک عزاست

اشجع الناس کجاست؟ عشق و احساس کجاست؟

شاخه ی یاس کجاست؟ دست عباس کجاست؟

یک طرف اشک پدر، یک طرف خون پسر

یک طرف زخم جگر، یک طرف یا ابتاست

دل من سوختنی است، اشک من ریختنی است

منم و اشک دو عین، منم و وای حسین

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت
عکس های هشت ماهگی پانیای عزیزم
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
خبر خبر خبردار

بر خبر  خبردا

نی نی دندون در آورده ... بلاخره دندون مبارکشون تشریف فرما شدند ...

پانیای ما دندونش نیش زده و ما رو سرمست از خوشی کرده       

مباررررررکه عزیزم دوباره یه قدم رو به جلو برداشتی یه قدم سخت و دردناک اما مثل همیشه با صبوری و آرامش

دیروز وقتی مامانی داشته به پانیا غذا می داده صدای قشنگ دندونشو در تماس با قاشق شنیده  ،دیگه بقیه شم که معلومه خوشحالی و شادی و جیغ و داد و قربون صدقه و...  وای که وقتی دندون قشنگ و مرواریدیش به لیوان می خوره دل آدمو آب می کنه

پانیا در هشت و نیم ماهگی با وزن ۵۰۰/۹ کیلو گرم نیش زدن اولین دندون صدفیشو تجربه کرد.

امیدوارم با اون دندونهای قشنگت بتونی خوب غذا بخوری و همیشه تمیزو سالم نگهشون داری


پانیا کوچولوی ما چهار دست و پایی (مدل سینه خیز) می کنه که بیا و ببین چنان سریع که به گرد پاش هم نمی رسی آخ قربون اداهاش بشم من .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

عاشق را ه رفتنه البته رو پنجه پا ، همش میگه منو بلند کنید تا وایسم رو پاهام . دلش می خواد به همه چیز چنگ بندازه  و خیلی هم کنجکاو اینه که بعضی وقتها هم توی دردسر میفته یه وروجکی شده که نگو و نپرس .

انقدر با مزه و شیرین شده که دیگه حتی یه لحظه هم دوری ازش برام سخته اما چاره چیه ؟؟؟؟؟

همش دوست داره بغل باشه وقتی هم بغلش می کنی از خوشحالی لبهاشو می زاره روی صورتت و صداهایی از خودش در میاره طوری که انگار می خوادبخورتت . امان از وقتی که باباجونش (بابای مامان ) رو ببینه می زنه زیر گریه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتا وقتی که باباجون بغلش کنه بعد هم خدا روز بد نیاره تا اون بنده خدا رو از پا درنیاره نه بغل کسی میره نه میشینه فقط برو که رفتی و بازی و ... کلی خنده ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما بغل غریبه ها نمیره که نمیره ... 


|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 23 آذر1387 و ساعت
زیبا ترین احساسات یک مادر

 

BABY MINE

Dumbo

Baby mine do not you cry

Baby mine dry your eye

Rest your head close to my heart

Never to part,Baby of mine

***

Little one when you play

Do not you mind what they say

Let those eyes sparkle and shine

Never a tear,Baby of mine

***

From your head to your toes,baby mine

You are so sweet goodness knows,baby mine

You are so precious to me,cute as can be

Baby of mine,baby mine baby mine

فرزندم

دامبو

فرزندم گریه نکن

فرزندم اشکاتو پاک کن

سرتو بذار نزدیک قلبم

هیجوقت ازم جدا نشو،فرزندم

***

کوچولو وقتی بازی میکنی

توجه نکن اونا در موردت چی میگن

بذار چشمات از خوشی برق بزنه

اما هیچوقت گریه نکن فرزندم

***

از فرق سر تا نوک پات،فرزندم

خدا میدونه که خیلی خوشگلی،فرزندم

تو برام خیلی عزیزی،خیلی هم بانمکی

فرزندم،فرزندم،فرزندم

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
عکسهای شش و هفت ماهگی پانیا
 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت
عکسهای چهار ماهگی عسلم

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت
عکسهای دو ماهگی پانیا به همراه ملیکا
عکسهای دو ماهگی پانیا با ملیکا دختر خاله قشنگ و مهربون و کپلش
 
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت
عکسهای یک و نیم ماهگی پانیا موشی
عکسهای موش موشک وقتی که یک ماه و پانزده روزش بوده
 
ایشون هم مامانی منه که من و پانیا خیلی دوسش داریم
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت
عکس پانیا در یازده روزگی (خواب خوابه)

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت